عجب روزگاریه

خدایا به این آقایی من یه عقلی بده این قدر من عذاب نکشم زبون نداره جواب دیگران و بده زبونش فقط برای من درازه ... پرو خان به من میگه نیاز به سکوت و آرامش دارم بعد خونه خاله ش بیست نفر آدم اونجا آن بعد اونجا دنبال سکوت و آرامشه ... بابا جون من شما که بلد نیستی از این کلمات کجا و چه جوری استفاده کنی استفاده نکن اینقدر م منو ناراحت نکن . برادر شوهرم رفته مشهد یه خداحافظی نکرده منم اصلا بابت مشهد رفتن و اینجور چیزا از کسی توقع خداحافظی ندارم ولی از این طایفه دارم چون موقع مکه رفتن و سوریه رفتنم پوست منو برای خداحافظی از ایل و تبارشون کندن یعنی حرصی میشدم از دستشون کاری کرده بودن که صدای شوهرمم در آمده بود ... اونموقع امشب جلوی همه مهمونا میگه فردا شب همه می ریم خونه برادر شوهرم ... آخه تو ببین این پسرت با زنش از ادمای توی جمع خداحافظی کرده و اینکه کسی دوست داره بره خونش بعد برا خودت نظریه صادر کن ... من که شاکی بودم اون موقع شوهر من زبون باز نمی کنه بگه هرکی خداحافظی کرده منتظر مهمون باشه ... من که به زنداییش گفتم من نمی رم ... زنداییشم ناراحت که این زن چرا از طرف بقیه برای خودش حکم صادر میکنه ... دلشون خوشه منتظر باشید تا من برم ... انگار من بی بوته ام نه برای زنده هامون احترام قائلن نه برای مرده هامون ... مادر بزرگم فوت شدن نیومد یه تسلیت بگن چند روز بعدشم برای دخترش عقد گرفتن نیومدن اجازه بگیرن فلانی تو هنوز سیاه تنته میزازی سیاهتو در بیاریم و عقد برا دخترمون بگیریم .... اون موقع پدر بزرگ همسر بنده که فوت شدن کل خاندان بنده بسیج شدن و بخاطر من و همسر محترم تو همه مراسماشون شرکت کردن تازه مامان بنده کلی کادو برا مادرشوهرم و همسر محترم گرفتن تا از عزا درشون بیارن ولی بازم بیشعوریشون گل میکنه ... همسر منم ماشاالله هزار ماشاالله سرآمد همشونه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.